تبليغاتX
کافه تریپ
 

یه روزی میاد که  از تو نشونی  پیدا میشه...

...

هیچ وقت  نگفتم چرا ؟ هیچ وقت  نخواستم که بدونم . هیچ وقت دنبال بحث رو نگرفتم

... هیچ وقت شاد نبودم ... هیچ وقت ........

.....

گل سفید. عاشق رنگ سفید هستم  لباس  سفید و کت و شلوار سفید و شلوار

جین سفید... دوست دارم یکبار همه لباسهام سفید باشه و توی یه روز بهاری

کنار  شن های سفید ساحل  قدم بزنم  و بعد  همونجوری داخل دریا برم   و با

تمام وجود  خیس بشم ... لباس ها و بدن و روحم  خیس بشه و خیس خیس...

.....

+ نوشته شده در 2012/5/5ساعت توسط امید منوچهری |

 

یه روز همه چیز برای من تموم میشه... یه روز  می اد که دیگه من   رفتم و   دیگه اینجا نیستم...

نمی دونم توی اون یه روز  وضعیتم چطوری میشه ...اما می دونی ، می دونم  که تا آخرین

لحظه   هم  به فکر تو هستم...

مرگ یه شروع دیگه هستش...  یا شاید بهتره بگم یه    وقت استراحت کوتاه  برای   ادامه

زندگی...  مرگ  پایان  عشق نیست... مرگ   فقط یه مرحله هستش  بین  نسبی بودن

 زندگی و مطلق  شدن  زندگی... مرگ هیچ چیزی رو از یاد ما نمی بره  ... با مرگ یه عاشق

 فقط عشقش جادوانی میشه هر چند که هیچ ادمی  بعد از مرگش    اون رو به یاد نیاره

و  در ذهن همه فراموش بشه...

 من  زندگی رو دوست دارم.... من تو  رو دوست دارم.... من  عاشق تو  هستم...

می خواهم این رو با صدای بلند  فریاد بزنم... برام فرقی نداره دیگران   چی میگند و   درباره

این کار چه فکر می کنند...

دوستت دارم........

روزها  ی  زندگی میگذره ... روزها ی زندگی با سختی  و تنهایی میگذره...  فقط تحملش

با یاد  تو   ممکن هستش...

+ نوشته شده در 2012/4/2ساعت توسط امید منوچهری |

 

درست مثل درختهای باغ های کنار جاده که توی این هوای سرد و ابری ، خالی از هر برگی و نشانه زندگی هستند دوباره برگ زنده خواهم شد دوباره نشانه های زندگی بیدار خواهد شد . درست مثل درختهای که انگار خشک هستند و منتظر رسیدن بهار هستند تا دوباره  درختهای پر برگ و زیبا بشند ، خواهم شد... درختی خشک اما از درون زنده ...

+ نوشته شده در 2012/3/6ساعت توسط امید منوچهری |

 

دارم آماده میشم که یه پرنده بشم. فقط دوتا بال و یه چند تا پر کم دارم . آماده میشم پراوز کنم . درسته مثل یه پنگوئن روی زمین گرفتار شدم اما می تونم پرواز کنم کافیه آرزو کنم و چشم هام رو باز کنم و پرواز کنم. دلم میخواد برم بالای  ابرها و ابرها رو به شکل یه قلب بزرگ در بیارم با ابرها بنویسم که یکی هست که دوستتون داره  یکی که همه رو دوست داره  چون به به آرزوی پرنده شدنش رسیده...

...

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

  فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در 2012/1/24ساعت توسط امید منوچهری |